ستون پنجم!!!

آنقدر از ستون پنجم گفته بودند که ازش وحشت داشتم به ستون حرکت میکردیم و ظلمات بود احساس کردم یه نفر کنارم نفس میکشه تا برگشتم دستش رو برد بالا، دیگه معطل نکردم با قنداق تفنگ محکم زدم تو پهلوش و... .

بعد که سراغ فرمانده رو از بچه ها گرفتم، گفتند قبل از عملیات دنده اش شکسته و بردنش عقب!

/ 0 نظر / 7 بازدید