وبلاگ پاکان امت

تقدیم به همه برادران شهیدم

منو هم ببرین
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱   کلمات کلیدی: شهید

گوشش را گرفته بود و پیاده اش  کرد و گفت: بچه این دفعه چهارمه که پیاده ات می کنم. گفتم نمی شه. برو. گریه کرد، التماس  کرد ولی فایده نداشت. یواشکی رفته بود. از پنجره، از سقف، هر دفعه هم پیدایش کرده بودند.

خلاصه نذاشتن سوار قطار بشود. توی ایستگاه قم مأمور قطار خم شد قطار رو چک کنه... دیده بود پسر نوجوانی به میله های قطار آویزان است. با لباس های پاره و دست و پای روغنی و خونی. دیگر دلشان نیامد برش گردانند.